اتاق شیشه ای

قصه‌یِ منو تو مثل مهر وماهِ ، جست‌و‌جو حتی برای نرسیدن!

1. خیلی بی‌انصافی بود اگه فقط تلخ می‌نوشتم درباره‌ی تو، اگر نمی‌گفتم تاثیر خوب تو رو بر خودم!

از تو سپاسگزارم،

از تو سپاسگزارم که سبب شدی تا لذت دوست داشتن خاص یک نفر رو تجربه کنم ولی از حسا مهم‌تر، از تو سپاسگزارم که یادم دادی هدف داشتن و تلاش و رسیدن به اون هدف رو!از تو سپاسگزارم که چمام رو به روی خیلی از خوبی‌ها و بدی‌ها باز کردی!

چرا که اگه نبودی شاید اینقدر محکم برنامه نمی‌ریختم، اینقدر مصمم نبودم واسه دگرگونی موقعیت فعلیم، شاید اصلاً مسیر دیگه‌ای انتخاب می‌کردم!

با تو یاد گرفتم که آینده‌ام و آرزوهام و رسیدن بهشون چقدر مهمه!

شاید شمار چیزایی که به خاطرشون سپاسگذارم به نظر کم بیان ولی اهمیتشون خیلی زیاده! امیدوارم اگه یه روزی یه جایی دیدمت، باهات حرف زدم، یا حتی خواستم خبری از خودم بهت بدم روزی باشه که این مسیر خاکی که زیبایی‌های اطرافشو به واسطه‌ی تو دیدم و تصمیم گرفتم تا تهش برم و آسفالتش کنم، آسفالت شده باشه و من جایگاهی داشته باشم که می‌خوام و باید!

 

2. وقتی با خودم فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، و فکر می‌کنم و شرایط ناراحت‌کننده‌‌ای یادم میاد، هیچ‌کاری هم برای دگرگون کردنش از دستم برنمیاد و از طرفی‌هم نمی‌تونم بیخیالش بشم یا فراموشش کنم دیگه از بغض یا گریه می‌کنه می‌شه یه فشار، می‌شه یه احساس خفگی، می‌شه گرُ گرفتن! و همه اینا میشن یه فریادِ در گلو مونده!

که معمولاً هم جای سر دادنش نیست و تازه خوب که فکر می‌کنم می‌بینم حتی اون فریاد هم دردی از من دوا نمی‌کنه، شاید یکم آرومم کنه!

و این روزا پُرم از افسوس، افسوس اینکه:

چرا حتی یک بار صداتو ضبط نکردم

چرا یه عکس با تو ندارم

چرا یه وقتایی تامل کردم

چرا بیشتر نشنیدمت

چرا این‌همه سوالِ ساده ولی اساسی که معمولاً هر کَسی راجع به دوستای معمولیش هم می‌دونه و می‌پرسه، ازت نپرسیدم

چرا...

چرا...

چرا...

این چراها دست از سرم برنمی‌دارن، کمرنگ نمی‌شی! آره، دارم عادت می‌کنم به نبودنت، به مزمن شدن نفس‌تنگی، به دردی که جای کبودیش رو دلم مونده و فقط مراقبم که کمتر با یادآوریت رو کبودیش فشار بیارم، به اینکه دلتنگت باشم هر بار به یاد خودم بیارم که تموم شد!

 

 

پ.ن:نمی‌دونم چم شده، همه چی خوبه، منم آرومم! فقط دو شبه که خیلی سخت می‌خوابم! انقد افکار مزخرف بهم هجوم میارن که باید واسه خودم لالایی بگم و یه مشت داستان مسخره سرِ هم کنم که خوابم ببره!

پ.ن: قرار بود اینبار تیکه آخر پازلم رو بچینم ولی راستش هم دوست نداشتم تمومش کنم هم اینکه همونجور که تو قسمت 1 گفتم حس کردم دارم بی‌انصافی میکنم!

پ.ن:بعدی تیکه آخره!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

ازم خواستی دوسِت داشته باشم،

خیلی!

یادته؟

یه روز گرم تابستونی بود

یک یا دو روز  بعد از زاد روز تو!

من

گوشه یه اتاق، پشت یکی از دو کامپیوتر بودم و زل زده بودم به مانیتور!

تو

نمیدونم، ولی احتمالاً یه گوشه خونتون زل زده بودی به مانتور لپ تاپت!

تازه اعصابم که به خاطر مرحمت یه دوست به هردومون آشفته شده بود، آروم شده بود؛

که ازم پرسیدی چقدر دوسم داری؟

انتظار دارم زیاد دوسم داشته باشی!

من هم صادقانه گفتم خیلی

گفتم باشه؛

و همه‌ی تلاشم شد

                               دوست داشتن تو...

بی‌اونکه بدونم تو دل و فکر تو چی می‌گذره

بی‌اونکه بدونم من کجای زندگیتم

بی‌اونکه بدونم تو چقدر منو دوس داری

و حالا...

من موندم با دوست داشتن تو و خیال اینکه شاید یه روزی، خیلی کمتر از من، ولی دوستم داشتی!

و تو ...

یه جای دیگه

زیر آسمونی شاید آبی‌تر از اینجا

قول دوست داشتنت رو از کَس دیگه‌ای می‌گیری!

بی‌اونکه بهش گفته باشی که چون همیشه به آخر فکر می‌کنی دل نمی‌بندی!

چون تو این حرف رو آخر می‌زنی!

 

 

تقصیر تو نیست

من بچه‌گانه باور کردم تمامِ بودنت را!

 

 

پ.ن:فیلم if only، سامانتا: برای من دوست داشتن اون خیلی آسون بود!

پ.ن: به من گفتی که دل دریا کن ای دوست، همه دریاها از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت... "سیاوش کسرایی"

 

پ.ن: یه حسی چند روزه بهم می‌گه به زودی یه چیزایی تو زندگیت به هم می‌ریزه! به روایتی می‌ری تو دیوار! و من نمی‌دونم دعا کنم که این اتفاق بیفته یا نه! یه جورایی ته دلم بدم نمیاد این اتفاق بیفته، یه جورایی هم گناه داری!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

 

موهایم را می‌بینم تو در خاطری

عطری شامه‌ام را پر می‌کند، تو در خاطری

دلم می‌گیرد، تو در خاطری

دو دست در هم، تو در خاطری

آغوش خالی، تو در خاطری

تنهایم، تو در خاطری

کَسی در می‌زند، تو در خاطری

دلتنگ می‌شوم، تو در خاطری

سفر می‌روم، تو در خاطری

بغضی می‌آید، تو در خاطری

اسمس می‌آید، تو در خاطری

اسمس نمی‌آید، تو در خاطری

 

دنبال لحظه‌ای می‌گردم که در خاطر نباشی، شاید این دل اندکی آرام گیرد!

(میانه‌های دی ماه 90)

 

پ.ن: این پست یه جورایی ادامه‌ی پست قبلیه. البته ربطی به پازل نداره، همونجور که از تاریخش پیداست خیلی وقته رو دلم سنگینی می‌کنه!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط آریانا نظرات () |

شده تا حالا صدای نفست رو با صدای نفسی که در خاطرت مونده کوک کنی؟

شده حرف‌های کَسی رو تو گوش خودت تکرار کنی تا آروم شی تا دلگرم شی به زندگی؟

شده هرجا وصفی از دوست داشتن و دوست داشته شدن می‌شنوی یا می‌خونی تصویر یه نفر تو خاطرت نقش ببنده؟

شده تو هر اتفاقی، تو هر آهنگ یا فیلمی، تو چهره‌ی آدمای مختلف دنبال کَسی بگردی؟

شده حتی چشم‌های یک عروسک مثل یه دستگاه پخش خاطرات واست عمل کنه؟

شده عطرش یهو و بی‌دلیل بپیچه تو شامه‌ت و تو هم دلت بگیره و هم نگران شی که نکنه این عطر بپره؟

شده بعد از کلی مدت و باور اینکه دیگه نیست باز هم وقتی می‌بینی یه اسمس در رداه داری در کمتر از یک ثانیه دلت هری بریزه پایین با وهم اینکه اونه که اسمس داده؟

روزهای سخت و حتی وحشتناکی رو در کنار خاطرات قشنگ به یادگار مونده گذروندم! شب‌های زیادی تا دم صبح با مرور خاطره ها گُر گرفتم، آشفته شدم، چشمام خیس شد!

من فقط تمام چیزهای خوب را، با تو می‌خواستم، همین است که از خاطرم نمی‌روی!

 

هر جایی که با تو بودم، هر حرف و اتفاقی که با تو و در کنار تو افتاد بماند؛

هر جایی که با تو نرفتم، هر حرفی که نگفته ماند، هر دوست داشتنی که ابراز نشد، هر... هر چیز دوست داشتنی تو را به یاد من می‌آورد!

 

دوستش داشتم! بسیار! به اندازه تمام لحظه‌هایم که به راحتی برای او خرجشان می‌کردم! و بر نمی‌گردند...! (پشیمان نیستم، دلتنگم)

دوستش دارم! به اندازه‌ی تمام خاطراتی که آفریدیم! و از خاطر نمی‌روند!

 

پ.ن: امشب و این ساعت دقیقاً 5 ماه از رفتنت می گذره!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

اپیزود 1، سال‌های اول زندگی تا پایان تابستان 86:

م.ب: آریانا بچه که بودیم خیلی غد بودی! همش می خواستی رئیس باشی!

مامان: اولین روزی که بردمت مهد کودک با اینکه 3 سالت بود ناراحت و نگران نبودی که دارم می‌ذارمت می‌رم، خیلی راحت و سرخوش رفتی تو مهد!

 

اپیزود 2، از پاییز 86 تا پایان پاییز 88:

آریانا اینجوری رفتار کن، اینو بگو!

آریانا: نمی خوام!

س.م: دل خیلی بزرگی داری تو دختر! همه حرفاتو می‌ریزی تو خودت!

م.م :خیلی مغروری! یه دنده ای!

س.م:لجبازی یه وقتایی هم مغرور!

آ.س: یه وقتایی مغروری!

 

 

(و پله پله دگرگونیِ آریانا از زمستان 88 آغاز شد.)

 

اپیزود3-تابستان 90:

آ.ن: تو از من قوی‌تری آریانا!

 

اپیزود 4- آذر 90:

آریانا : خدایا کمکم کن از پسش بر بیام!

(رفت)

س.م: آریانا! چرا اینجوری شدی؟ چرا اینقدر ضعیف شدی؟ تو همیشه محکم بودی!

 

 

اپیزود 5 - بهمن و اسفند 90:

م.م: تو یه آدم وابسته‌ای آریانا!

س.م: دگرگون شدی آریانا!

 

آریانا: این منم نازک، کوچک، وابسته!

 

پ.ن: این اولین نوشته از یک سلسله نوشته‌ست!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

هنوز عادت به تنهایی ندارم

                           باید هر جوریه طاقت بیارم


اسیرم بین عشق و بی خیالی

                          چه دنیای غریبی بی تو دارم

 

"عبدالجبار کاکایی"

 

پ.ن:آرومم... :)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

تو خدای مهربون و عادل!

نمی دونم چی فکر کردی با خودت که به نتیجه رسیدی من شایسته ی این فشارهای وارده ام!

که هر روز هم ورژن جدیدشو  upload می کنی!

تا میام امیدوار شم به زندگی و شروع کنم به زندگی عادی یه چیزی می شه!

باور کن خسته ام!

تنها چیزی که میخوام یه فکر و دل آرومه!

خسته ام! باور کن!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

من؛

لبهایم؛

بوسیدن را

دوست دارم!

دوست دارند!

آغازی دیگر:

من و لبهایم بوسیدن را دوست داریم!

و گاهی

انگار  بوسه‌ای نزده در لبهایم خشکیده!

لبهایم آماس کرده‌اند انگار!

چیزی شبیه درد به جان لبهایم می‌افتد گاهی!

به خاطر بوسه‌های نزده و خشکیده!

لبهایم آماس کرده‌اند انگار

 

پ.ن: خویشتن و خویش‌تن دشمن هم شده‌اند باز!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

رفیق از نیلوفری می گوید که پیچکی شده بر دیوار پوشالی عشق! طوفانی دیوار را در خود پیچید!

و نیلوفر قصه دور از آب، کاشانه اش، بر زمین افتاده!

 

قصه آشناست به دلم! شاید نه به این بزرگی، ولی می دانمش انگار! گویی من هم جوانه ی نیلوفری پیچکوار را در خود دیده ام در روزگاری نزدیک!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

1...2...3.......100.....200............1000....... بی نهایت ستاره

تو را توان شمردن ستاره ها هست؟!

با هر ستاره یک آرزو را نجوا کردم در گوش خداوند! و اکنون منم و یک کهکشان آرزو!

 

اکنون؛

می خواهم دانه دانه پله بسازم!  و هر پله را بر دیگری بنهم و نردبانی بسازم بلنــــــــــــد تا به آسمان برای چیدن آرزوهایم! تا واقعیتشان بخشم! تا بدرخشند در دستانم!

دستهایتان را پر از میخ های دعا کنید برایم، تا بکومشان بر پله ها و با دلی آسوده بپیمایم این راه بلند را!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط آریانا نظرات () |

Design By : Night Melody