اتاق شیشه ای
قصهیِ منو تو مثل مهر وماهِ ، جستوجو حتی برای نرسیدن!
هوای بودنت دست از سر آسمان دلم بر نمی دارد! پُرم از حرف حرفهای گفتنی و نگفتی! واژهها تو ذهنم در هم ریخته رژه میرن! از سوژه ای به سوژهی دیگه! از دغدغهای به دغدغه دیگه! از یه شادی بزرگ به یه بغض دردناک! واژهها تو ذهنم رژه میرن بیاونکه دلشون بخواد کنار هم بشینن و جمله بشن! واژهها رژه میرن! رژه... واژه... واژهها... درهم ریخته... به چپ، به راست... واژه ها... پ.ن: دلتنگی عصبیم میکنه اینروزها! پ.ن2: بلاخره تموم شد! و من برگشتم و تازه در نقطهی آغازم! ×من دلم واسه منوچهرم تنگــــــــــــــــــــــــــــــــــه! من منوچهرمو میخواااااام! منوووووووووچ! ×گره خوردهای در جان و تار و پود بسیاری از خاطراتم جدا نمیشوی.... جدایت کنم میپاشد از هم خاطراتم! *جداً هرکی اینجارو می خونه سجاده بندازه، دست به دعا برداره من همه درسامو بپاسم! امروز برای خودم بلیط قطار خریدم! اتفاق جدیدی نیست، میدونم! اما.... ----------------- چیزی کم است! مثل آغوش تو... پ.ن:این دو قسمت ربطی به هم ندارن این روزها منتظر تلنگرم! بهانهی کوچکی هم که دستم بدهند دقیقهها میبارم! و بعد... تا ساعتها دلگرفته و آشفتهام! وقتی که زمینِ دل بیرحمانه میلرزد و ویران میکند تمامی وجودِ پریشان را..... پ.ن:منطق نیز یاری آرام کردن را ندارد! وقتی کار به جایی میرسه که واسه خودت قصهى شیر و پلنگ و خرگوش بچگونه میگی تا هم فکرتو مشغول کنی، هم زودتر خوابت ببره که مبادا کاری رو بکنی که تو لایههای پنهان و بیمار ذهنت میگذره؛ و نباید! وقتی که حتی از لباسهات فراری و بیزار میشی! چون آزارت میدن! وقتی که دقت میکنی که تا حد ممکن حتی 1دستت به دست دیگهات قفل نشه! وقتی که از خلوت کردن با خودت فرار میکنی! وقتی که گاه و بیگاه، وسط هرکاری، لایههای پنهان تمرکز و ازت میگیرن! وقتی که حس معتادی رو داری که مواد بهش نرسیده! انگار درد میکشی، اما بدون قدرت فریاد! حالم چندان خوب نیست! خودم کردم که.... دلم یه قطار میخواد! که هر روز بره و بیاد! پ.ن:گاهی بد جوری یه بغض دردناک میفته به جون گلوم! پ.ن:1 پست در دست نوشتن دارم! *دلم واسه این صدا خیلی تنگ شده: دیرین دیرین دیرین دیرین دین اشتباه نکنید، این آهنگ پلنگ صورتی نیست، اون یدونه "درین" بیشتر داره تازه بین دوتا "درین" اول مکث بیشتری هست اگه تونستین بفهمین صدای چیه یه بستنی جایزه دارین! تا 2شنبه شب. بعد از اون خودم تو پینوشت میگم که صدای چیه! *بعضی وسائل واسه آدم اونقدر عزیز میشن که کم کم انگار میشن یه قسمتی از وجودمون و از دست دادنشون به هر شکل، دردآوره. و تا مدتها وقتی یادشون میفتیم یه جایی تو دلمون میسوزه! به ویژه اگه دلیل از دست رفتنشون خودمون باشم و دستیدستی گمشون کنیم! اولین چیزایی که خیلی واسه گم کردنشون خودمو سرزنش کردم 2تا از ساعتام بود! دوستای نزدیکترم میدونن من چقدر ساعتمچی دوست دارم. و این دو تا هم جزء favoriteهام بودن! یکیش که اولین ساعتم بود که تو آبادان گمش کردم، دومیش رو هم تو یه ساعت فروشی جا گذاشتم که بعد که رفتم گفتم ساعتم اینجا نا مونده گفتن: نــــــــــه (شکلک سوت زدن)! دومیش خر نازنینم بود سومیش آینه ی تو کیفم بود "جمالت را جوانی همنفس باد همیشه بر مرادت دسترس باد" عاشقش بودم! اما همزمان با چهارمین مورد از کیفم دزدیدنش چهارمین مورد یه کیف پول قرمز بود که هدیه ی تولدم بود پنجمیش یه دستبند استیل Esprit-Z بود که باز هم همون شخص بهم هدیه داده بود و یه روز بهاری گم شد! از دستم افتاد! و اما شیشمیــــش! با نهایت غم و اندوه به اطلاع می رسانم که اِتُد مشکی micro عزیــــــــــــــــزم طی یک اقدام کاملاً گیج منگانه و دست و پاچلفتیانهاز اینجانب تو اتوبوس! گم شد! دوستان نزدیکم که از عمق علاقه ی اینجانب به ایشان مطلعند احساس کنونیم رو درک می کنن! چه بسا وقت هایی که بخاطر نبودنش تمرکز درس خوندن ندارم! لازم به ذکر که اِتُد عزیزم حدود 8-9سال همراه شب زنده داری ها و درس خوندن من بود! با همون اِتُد کنکور دادم... من اِتُدمو می خواااااااامممم! خلاصه که خودمو واسه از دست دادن این عزیزان نمی بخشم! و در نهایت : گمشده های عزیز و دوست داشتنی من دلم بسی برایتان تنگ است پ.ن: عکس آخر یه سری نکات دیگه هم توش هست که بعدها خواهم گفت. "رخ دادن زلزلهای را باخبرم" این روزها ترجیح میدم به چیزهایی که میدونم زیاد فکر نکنم! مخصوصاً از فکر کردن همزمان به همشون هراسی دارم بس بزرگ! چرا که قدرت زیادی دارن و به راحتی هرکدوم به تنهایی میتونن منو از پا دربیارن! شاید هیچ کدوم در واقعیت انقدر بزرگ و سهمگین نباشن و شاید در نظر دیگران خیلی هم آسون و بیاهمیت باشن! حتی شاید در روزگار دیگری برا خودم هم اینطور بوده یا اینطور باشه! اما امروز با این شرایط روحی فعلی و این من ترد و نازک .... دیشب شب خوبی واسم نبود! خوب هم نخوابیدم! از وقتی که بیدار شدم هم یه جورایی پکرم! چرا؟! فقط واسه اینکه یه ذره، فقط یه ذره به یه رخدادی که رخ خواهد داد اندیشیدم! پ.ن:این منم آیا؟! مثل تعداد زیادی از تیکههای دومینو شدم که وقت زیادی صرف چیدن تیکههای خودم پشت سر هم میکنم ، گاهی وسطای چیدن و گاهی دیگه به محض چیدن آخرین دونه... ، به هم میریزم! یه همچین شکنندهای شدم من! پ.ن:از اولین(شهریور88) تا اولین (12/6/90) تا امروز تا.... میشه چقدر یاد؟! تو حسابش دستته؟ پ.ن: باید مراقب حجمی از دنیامون که به هر آدمی تو دنیامون اختصاص میدیم باشیم! چرا که یهو میبینیم ما موندیم و یه حجم بزرگی که به خلاء تبدیل شده! خالی از هرچیزی و هر کَسی!

ِ
!
! خیلی دوسش داشتــــــــــــم
! مثلاً با خودم برده بودمش سفر که اونم هوایی بخوره« نمیدونم کجا افتااااادددد! خر نازنینــــــــــــممم!
! آینه قدی معروفم که رو جلد چرمیش شکسته نستعلیق نوشته بود:
!بهمن ماه پارسال بود!
! دوسش داشتم دزد بیشعور! تازههههه تو یکی از جیباش یه قورباغه کاغذی زرد ریز بود که با دستان توانمند خودم به سختی درستش کرده بودم
! "بَق" کوچولوی من!


| Design By : Night Melody |


