رؤیای شیرین...



یه روزی (که خیلی دور و خیلی نزدیکه)، توی آشپزخونه ی کوچیکمون دارم آشپزی میکنم، و نور از تک تراسِ روشنِ خونه بهم میتابه.

اون روزی که یه لبخند پر از آرامش میزنم.


اون روز یا به این فکر میکنم که دیدی اون همه فشار و پریشونی گذشت؟!

و یا اونقدر سرگرم برنامه ریزی برای آینده های قشگمونم که یادم هم به این روزها نمیفته!


*غبار غم برود، حال خوش شود حافظ



/ 0 نظر / 21 بازدید