منِ این روزها...


امیدوارم دقیقا توی هیاهو و اضطراب جور کردن و هماهنگی همه چی، یکی نیاد بگه پس چرا فلان چیز رو نگرفتی؟ چرا بهمان کار رو نکردی؟

تو مگه فلان و بهمان رو دوست نداشتی؟ مگه برات مهم نبود؟ مگه رؤیاشو نداشتی؟

چرا داشتم! مهم بود!

ولی کاش همونطور که آرزوها و دلخواه های قدیم من رو میدونین، جدیداش رو هم بدونین! کاش درک کنید اون روزی که من اون روزها دختری بودم با رویاهای کوچیک و فانتزی که دالام دیمبول عروسی و زرقو برقش برام خیلی جذابتر از الان بود! اون روزا خیلی از چیزا برام جدید بود که جذاب بود! اون روزا هیچ درکی از هزینه ها نداشتم، که البته هزینه ها هم مثل اینروزها نبود!

ولی این روزها منم، با رویاها و خواسته های دیگری! این روزا میدونم جشن عروسی فقط برای جشن گرفتن رسیدن دو آدمه که با هزار بالا و پایین کردن تصمیم گرفتن باقی عمرشون رو کنار هم بمونن! این روزا فقط دلم میخواد اون روز لبخندهای هردومون از صمیم قلب باشه! این روزا اونقدر همه‌ی چیزهای جدید گذشته، کهنه و دستمالی و اغراق شده شدن ک دیگه دلم رو زدن! این روزها دلم نمیخواد روزهای بعد از عروسی بارها خودم رو سرزنش کنم که میشد از فلان چیز گذشت و از باهم بودنهای بعدی بیشتر لذت برد.

این روزها میدونم که روی خواسته های منطقی و درستم باید پافشاری کنم، و از فانتزی‌های بی اهمیت بگذرم‌!

این روزها رویای حقیقی من یه زندگی آروم و بالنده است! که توی اون من دختر کوچولوی فانتزی‌ای نیستم که با زرق و برق یک شبه گول بخوره، بلکه خانومی

خواهم بود اثر گذار و مستقل ک تلاشش رشد خودش و خونوادشه! دختری نخواهم بود که بیان آرزوهای جینگولش رو برآورده کنن، بلکه خانومی خواهم بود ک خودش آرزوهای مهم خودش رو برآورده میکنه، آرزوهایی که کسی جز خودش توان برآوردنشون رو نداره!

این روزها من آدم دیگری شده‌ام..

این روزها من بزرگتر شده ام...


/ 0 نظر / 33 بازدید